خاطره ای از شهید امیر ناصر سلیمانی (شماره ی 3)

 

                        ما را به تب گلوله ها بسپارید                  خاکسترمان را به خدا بسپارید

سخت است میان خاک و خون رقصیدن؟!

 این کار بزرگ را به ما بسپارید

پیکرش را با دو شهید دیگر ،تحویل بنیاد شهید داده و گذاشته بودند سردخانه. نگهبان سرد خانه می گفت : یکی شان آمد به خوابم وگفت : " جنازه ی من رو فعلا تحویل خانواده ام ندید! " از خواب بیدار شدم.هر چه فکر کردم کدام یک از این دو نفر بوده ، نفهمیدم´، گفتم ولش کن خواب بوده دیگه. فردا قرار بود جنازه ها رو تحویل بدیم که شب دوباره خواب شهید رو دیدم. دوباره همون جمله رو بهم گفت. این بار فورا اسمشو پرسیدم. گفت : امیر ناصر سلیمانی. از خواب پریدم و رفتم سراغ جنازه ها. روی سینه ی یکی شون نوشته بود: " شهید امیر ناصر سلیمانی ". بعد ها متوجه شدم توی اون تاریخ خانواده اش در تدارک مراسم ازدواج پسرشان بودند ، شهید خواسته بود مراسم برادرش بهم نخوره!

 و به کسانی که در راه خدا کشته می شوند، مرده نگویید، بلکه آنها زنده اند اما شما درک نمی کنید!

سوره بقره ، آیه ۱۵۴

 


نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

فرم ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

انجمن اسلامی دبیرستان پسرانه معارف شهرکرد

بسم الله الرحمن الرحیم

لينک هاي مفيد

اطلاعات سايت

  • پست الکترونيک:
  • مدير سايت:
  • تاريخ امروز: دوشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۲۸ ق.ظ
  • قدرت گرفته از بلاگ بيان